۰

تعامل و تقابل بدویت با مدنیت در تاریخ افغانستان

يکشنبه ۲۷ حوت ۱۳۹۱ ساعت ۱۰:۵۹

1
در آستانه‌ فرا رسیدن جشن جهانی نوروز قرار داریم. فرا رسیدن نوروز اگر از سویی، عده ‌ای را امیدوار به تشریف‌ آوری بهار نموده ‌است، برخی دیگر را ناگزیر نموده تا علیه برگزاری این جشن، اعلام جنگ کنند و با تحریک ملاهای درباری بزرگداشت از این خجسته روز را حرام بخوانند. درست از همین جا بود که در جمعه گذشته، تعدادی از ملاها بر منبر رفته و با صدور فتوای تحریم نوروز ، عمق دشمنی خود با فرهنگ کهن این وطن را به نمایش گذاشتند.
فتوای تحریم نوروز در افغانستان در حالی صادر می‌گردد که چند روز پیش، شورای وزیران نیز دستور ایجاد کمیسیون لهجه ‌شناسی را صادر نموده و دشمنی خود را با زبان فارسی آشکار نموده بود. بنابراین، اگر مجموع اقدامات دولت و علمای وابسته به آن را در کنار هم بگذاریم، چیزی که استنباط می‌شود همانا ستیز دولت‌مردان ما با فرهنگ و هویت خراسانی این سرزمین می ‌باشد. اکنون پرسشی که مطرح می‌گردد این است که چرا علیه این هویت می‌ستیزند؟
2
چندی پیش، هنگامی که شورای وزیران افغانستان به وزارت اطلاعات و فرهنگ دستور داد تا کمیسیون لهجه ‌شناسی را ایجاد نموده و از کاربرد واژه ‌ها و لهجه ‌های بیگانه در رسانه ‌های کشور جلوگیری نماید، ابوطالب مظفری، شاعر پرآوازه‌ کشور، مقاله ‌ای نگاشت و ضمن نکوهش این عمل، تاریخ ستیز با فارسی را تا دوره‌ محمود طرزی دیرینه ‌شناسی کرد و ریشه ‌های آن را در نوسازی (مدرنیزاسیون) کشور معرفی نمود. او می‌خواست در این مقاله بگوید از هنگامی که روشنفکران متعلق به قوم پشتون با مدرنیته معرفی گردیده و اهمیت زبان را در ایجاد دولت – ملت‌ها درک کردند، تلاش نمودند تا افغانستان را نیز به سوی تک‌زبانی سوق داده و جلو رشد و گسترش زبان فارسی را بگیرند.
چیزی را که ابوطالب مظفری در آن مقاله نگاشته ‌است، در حقیقت قرائت رسمی همه‌ روشنفکران مان از رویداد فارسی‌ ستیزی در یک‌ سده پسین می ‌باشد. من هم روزگاری باور داشتم که در ورای این همه بی ‌مهری و نامهربانی با «درّ دری»، دیدگاه ‌های ناسیونالیستی  وجود دارد که حکم به تک‌ زبانی بودن جامعه می‌کند؛ خوانش‌ هایی که بیش‌تر ملهم از نظریه «ملت» آلمانی می‌ باشد، نه فرانسوی و امریکایی.
 اما من وقتی نسبت بدین موضوع بی‌ باور شدم که عملاً دریافتم جامعه‌ مان هنوز هم با ساختار پیشاسیاسی قبیلوی مدیریت می‌گردد و از مدرنیته و مباحث مرتبط با آن هیچ خبری نیست. این درست است که ما امروزه قانون اساسی مدون و نهادهای دموکراتیک داریم، اما آن‌چه که مرا نسبت بدین‌ها بدگمان می‌سازد حضور ذهنیت قبیلوی و ارزش‌های پیشامدرن در میان مردم و زمام‌داران‌ ما می ‌باشد. این در حالی است که دموکراسی و مدرنیته بیش‌تر از آن‌که یک رویداد سیاسی باشند، فرهنگی بوده و در حوزه ذهن اتفاق می ‌افتند. بنابراین، من ترجیح می‌ دهم به جای فاشیستی و شئونیستی خواندن این ستیزها که ریشه در مدرنیسم دارند، آن را تقابل بدویت با مدنیت نام‌گذاری کنم که در درازنای تاریخ این سرزمین وجود داشته و دوستان را به آزمودن این فرضیه دعوت نمایم.
 از دیدگاه بنده، مهم‌ترین کارکرد این فرضیه این است که از یک نوع عمومیت برخوردار بوده و از کارنامه ‌های محمودطرزی گرفته تا به سیاست‌های تبعیض‌آمیز داودخان و محمدگل خان مهمند و طالبان، همه را شامل می‌شوند.
این در حالی است که اگر ریشه‌ فارسی ‌ستیزی و مبارزه علیه فرهنگ و هویت اقوام غیرپشتون را در خوانشی از مدرنیته جستجو کنیم و آن را در پارادایم «سیاست‌های فاشیستی و شئونیستی» مطالعه کنیم، برای کارنامه‌ های طالبان نمی‌توانیم توجیهی فراهم نماییم.

3
همزمان با تصمیم‌گیری کابینه مبنی بر پاک‌سازی واژگان بیگانه از زبان ‌های ملی کشور، نامه‌ ای از شنطیا، شاعر ایرانی ، نیز نشر شد که در آن نامه از رییس جمهور کرزی خواسته بود تا حرمت میزبان خود را پاس داشته و با مادر خود بی ‌احترامی نکند.
او در این نامه، با اشاره به تجربه ‌های عینی تاریخی، کرزی را فراخوانده بود تا مانند شاهان غزنوی و تیموری و سلجوقی، هویت فرهنگی این سرزمین را به رسمیت شناخته و در راستای رشد و گسترش فرهنگ خراسانیان تلاش نماید.
درخواست شنطیا از حامدکرزی، اگر چه یک خواسته‌ معقول، عادلانه و دموکراتیک است، اما تنها نقصی که دارد، عدم ملاحظه‌ شرایط زمانی و مکانی و قوانین جامعه ‌شناختی و روان‌شناختی مواجهه بدویت با مدنیت می‌ باشد.
ما اگر بخواهیم به یک تحلیل ژرف و واقع ‌بینانه در این مساله دست پیدا کنیم، در نخست باید چگونگی مواجهه‌ مدنیت با بدویت در درازنای تاریخ کشور را بیش‌تر شکافته و بیاییم از خود بپرسیم که چرا شاهان پشتون مانند شاهان تیموری و سلجوقی و غزنوی فرهنگ فارسی‌ زبانان را به رسمیت نمی‌ شناسند و در برابر آن سر تسلیم فرود نمی‌آورند؟
4
الکسی دوتوکویل، یکی از ژرف‌ بین ‌ترین تحلیل‌گران و فیلسوفان فرانسوی می‌ باشد. او در سفری که در سال 1831 میلادی، به خاطر مطالعه‌ وضعیت زندان ‌های ایالات متحده امریکا بدان دیار داشته ‌است، چیزهای بسیاری را دیده و کشف کرد که سرانجام در کتاب «تحلیل دموکراسی در امریکا» به نشر رساند.
 او در این کتاب می ‌نویسد: یکی از چیزهایی را که من در ایالات متحده امریکا کشف کردم این بود که اگر ملت غالب وحشی و بدوی باشد و ملت مغلوب، متمدن، غالبان به فرهنگ و تمدن مغلوبان روی خوش نشان داده و تلاش می‌کنند که از آن ‌ها مدنیت بیاموزند. اما اگر مغلوبان، وحشی باشند و غالبان متمدن، در این صورت، امکان ستیز، قوی بوده و به تعارض دو طرف می ‌انجامد.
 او دلیل اقبال غالبان به فرهنگ و تمدن مغلوبان و عدم اقبال مغلوبان به فرهنگ و تمدن غالبان را ترس کم ‌زوران و عدم ‌هراس زورآوران می‌داند. او می‌گوید: اگر غالبان به فرهنگ مغلوبان روی می‌آورند برای آن است که قدرت سیاسی را در دست داشته و از منقرض شدن ترس ندارند، اما مغلوبان به دلیل آن، از استحاله‌ فرهنگی هراس دارند که احساس می‌کنند این امر، به معنای پایان حیات جمعی شان می‌ باشد.
 او می‌ افزاید: «ملت غالب، زور دارد و مغلوب دارای فرهنگ است. ملت غالب دانش و علم مغلوب را تحسین می‌کند و ملت مغلوب، شیفته و فریفته‌ قدرت غالب می‌شود و بر آن رشک می‌ برد. در نتیجه کار به جایی می ‌رسد که ملت غالب درهای قصور خود را بر روی ملت مغلوب می‌گشاید و ملت مغلوب، غلبه‌کنندگان بدون تمدن را به قلمرو فرهنگ خویش راه می‌ دهد».
آن‌چه را که الکسی دو توکویل در آن کتاب بیان نموده است، تجربه زبان فارسی و هویت و فرهنگ مردم خراسان ‌زمین نیز آن را تأیید می‌کند. شما اگر به تاریخ کشور مراجعه کنید خواهید دید هر سلسله و امپراتوری که در این سرزمین قدم گذاشته است آهسته آهسته در هویت فرهنگی مردم ما مستحیل گردیده و فارسی ‌زبان گردیده ‌اند که می‌توان در این ‌جا از سلسله‌ های قدرتمند تیموری‌ ها، سلجوقی‌ ها و غزنوی‌ ها یاد کرد.
چند روز پیش، من مقاله ‌ای را از سید حسن نصر خواندم که در آن، دلیل پذیرش هویت فارسی توسط این شاهان را یک معامله‌ متقابل میان آن‌ها و فارسی ‌زبانان دانسته بود. او گفته بود که ایرانی ‌ها بیش‌تر از این‌که به هویت قومی ارج بگذارند، به هویت فرهنگی ‌شان احترام قایل می ‌باشند. این استدلال نصر، می‌تواند تسلیمی ایرانی ‌ها در برابر قدرت ترکان و سلجوقیان را توجیه کند، اما تسلیمی سلجوقیان در برابر فرهنگ ایرانیان را توجیه نمی‌کند. آن‌چه می‌تواند از عهده‌ این مأمول به درستی برآید، همان تئوری دو توکویل است که پیش‌تر به اختصار ذکر نمودیم.
5
شاید پرسید اگر فرهنگ فارسی این همه برای شاهان و اقوام فاتح و غالب جذابیت داشته ‌است، پس چرا حکومت ‌های پشتونی علیه آن می‌ ستیزند؟
در این خصوص باید گفت آن‌چه که حکومت‌ های پشتونی را به ستیزه علیه این فرهنگ وا داشته است، هراس آن‌ها از نابودی می ‌باشد. شما اگر دقیق ‌تر نگاه کنید کسانی که پرچم‌دار مبارزه علیه هویت‌ های غیرپشتونی اند، در عین حال، کسانی هستند که از «زوال پشتون ‌ها» نیز صحبت می‌کنند. این دسته آدم ‌ها احساس می‌کنند در عصری که قدرت بلامنازع پشتون‌ها رو به زوال نهاده و قانون اساسی کشور مشارکت همه‌ اقوام را در قدرت تضمین نموده است، اگر جلو رشد هویت و فرهنگ پارسی گرفته نشود، نسل‌های آینده آن‌ها نیز فارسی ‌زبان گردیده و حیات قومی و قبیله ‌ای شان پایان می ‌یابد. شما اگر مقاله‌ «زوال پشتون‌ها در افغانستان» نوشته‌ انورالحق احدی را بخوانید خواهید دید که این نگرانی چگونه در آن بازتاب یافته است. بنابراین، نتیجه‌گیری من از مباحث بالا این است که بحث نوروزستیزی و فارسی ‌ستیزی، در حقیقت همان جنگ با مدنیت می ‌باشد. این مبارزه در حقیقت، برای آن سازمان‌دهی شده است تا از مرگ احتمالا بسیار زود بدوی‌گری پیش‌گیری کنند.
عبدالشهید ثاقب- خبرگزاری جمهور
 nowroz
نام شما

آدرس ايميل شما
نظر شما *

پربازدیدترین